دوئت
من شکست نمی خورم اما خون .... خون می آورد . زمانی که مرد دستان ظریف زن را در دست های خود فشرد زن روبرگرداند و قطره ای اشک از گوشه ی چشم هایش سرازیر شد. پسر خسته و بی رمق در را گشود .ابروهای خود را بالا انداخت اما مادر او را در آغوش کشید. در کدامین سراب بود که عکس چشم هایت را ستاره ی دنباله دار آسمان کاهگلی یافتم. می نوازد نسیم مشرق قطعه ی چوپان و روح دوشیزه. من شمعی را می افروزم که به زانو درآید شعله اش . حقیر شود مقابل سکوت لب هایت . . . . حالا که رو ویلچر تقدیر نشستی و ذهنت فلج شده دو تا دست رو حس می کنی که دارن صندلی تو هل می دن به سمت تاریکی هایی که نمی شه حدس زد به کجا می رسه . تو دنیایی که کلماتت کوررنگی دارن گوشه های تیره ی ایده هات یکدسته . حالا بین سرازیری چهل و پنج خطوط رها شدی و صندلی چهار چرخه که می تازه .... پی نوشت : بعد از هر خداحافظی ... سلامی هست . دوستان عزیز وبلاگ رو با اسم جدید لینک کنن



