تبليغاتX
دوئت



























دوئت

فاتحان جنگ درون من به سردسته ی احساس به دار آویخته شدند.

من شکست نمی خورم اما خون ....

 خون می آورد .

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 20:23 توسط پيام| |

دختر بچه ای که شاخه ای گل در دست داشت پدر شصت ساله اش را بوسید.دوان به سمت مدرسه رفت و عشق را در چشمان پدر چشم به راه گذاشت .

زمانی که مرد دستان ظریف زن را در دست های خود فشرد زن روبرگرداند و قطره ای اشک از گوشه ی چشم هایش سرازیر شد.

پسر خسته و بی رمق در را گشود .ابروهای خود را بالا انداخت اما مادر او را در آغوش کشید.

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 15:4 توسط پيام| |

در کدامین سراب بود که عکس چشم هایت را ستاره ی دنباله دار آسمان کاهگلی یافتم.                

می نوازد نسیم مشرق قطعه ی چوپان و روح دوشیزه.

من شمعی را می افروزم که به زانو درآید شعله اش . حقیر شود مقابل سکوت لب هایت . . . .  

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 12:40 توسط پيام| |

حس بدیه وقتی که می فهمی دیگه خونی توی قلمت در جریان نیست.ضربان تپنده ی شقیقه هات آروم متوقف می شه و بعد از دم بازدمی نیست.انگشتات جمع نمی شن و این جای خالی یک ایده ی بکر رو می طلبه . اشک توی چشمات حلقه می زنه . فقط می تونی نگاه کنی مرگ روشن کلمات رو . سخته که قبول کنی پرده های وجودیت برای همیشه بسته می مونه .

حالا که رو ویلچر تقدیر نشستی و ذهنت فلج شده دو تا دست رو حس می کنی که دارن صندلی تو هل می دن به سمت تاریکی هایی که نمی شه حدس زد به کجا می رسه . تو دنیایی که کلماتت کوررنگی دارن گوشه های تیره ی ایده هات یکدسته .                   

حالا بین سرازیری چهل و پنج خطوط رها شدی و صندلی چهار چرخه که می تازه ....

پی نوشت : بعد از هر خداحافظی ... سلامی هست . دوستان عزیز وبلاگ رو با اسم جدید لینک کنن

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 10:43 توسط پيام| |